تبليغاتX
یوسف

یوسف

بي هدف

ارزش عشق

 

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود می زیستند.
تا اینکه یک روز...
دانایی به همه گفت: "هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید."
تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خانه هایشان بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند.
همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدری خراب شد که همه بسرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره را ترک کردند. در این میان عشق هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانها و «وحشت» زندانی شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای عشق نماند. قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند.
جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و «عشق» تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا «ترس» جزیره را ترک کرده بود اما نیاز به کمک داشت. فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکی قایق دوستش «ثروتمندی» را دید و گفت: "«ثروتمندی» عزیز به من کمک کن."
«ثروتمندی» گفت: "متاسفم، قایقم پر از پول و شمش طلاست و جایی برای تو نیست."
«عشق» رو به سوی «غرور» کرد و گفت: "مرا نجات می دهی؟"
«غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی."
«عشق» رو به سوی غم کرد و گفت: "ای دوست عزیز مرا نجات بده."
اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتیاج به کمک دارم."
در این بین «خوشگذرانی» و «بیکاری» از کنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست!
از دور «شهوت» را دید و به او گفت: "آیا به من کمک می کنی؟"
«شهوت پاسخ داد: "البته که نه! ..... سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری!...یادت هست همیشه مرا تحقیر می کردی؟ همه می گفتند تو از من برتری! از مرگت خوشحال خواهم شد!"
«عشق که نمی توانست «نا امید» باشد رو به سوی خداوند کرد و گفت: "خدایا مرا نجات بده."
ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد."
عشق بقدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد.
پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قایق «دانایی» یافت. آفتاب در آسمان پدیدار می شد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.
«عشق برخاست. به «دانایی» سلام کرد و از او تشکر نمود.
«دانایی» پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات تو بیایم.«شجاعت» هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند.تعجب می کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به نجات «وحشت» و حیوانات رفتی؟ همیشه می دانستم در تو نیرویی هست که در هیچکدام از ما نیست. تو لایق فرماندهی همه احساسها هستی.
«عشق» تشکر کرد و گفت: "باید بقیه را هم پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم که چه کسی مرا نجات داد؟"
«دانایی» گفت: "او زمان بود."
«عشق» با تعجب گفت: "«زمان»؟"
«دانایی» لبخندی زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون این فقط «زمان» است که می تواند بزرگی و ارزش «عشق» را درک کند."

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 11:0 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

 

 

              {عشق}           


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 10:52 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

وجود من تو بودی

تنها کسم تو بودی

برای آخرین بار تو پیشه من نموندی

بد جور دل و سوزندی

من چه دلی شکستم

این جور دل و شکوندی

 

دوست دارم عزیزم

تنهام نذار تو قربت

می خوام که با تو باشم

با عشق و با لطوفت

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 9:33 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

---------------

کاشکی هیچ وقت قصه ی منو تو اغاز نمی شد

که ترانه هام همه با غصه هم ساز نمی شد

این دفعه عهدم و بستم که دیگه عاشق نمی شم

دیگه با هیچ ادمی هم دل و صادق نمی شم

منی که یه لحظه از قهر چشات می مردم

حیف غصه هایی که برای عشق خوردم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 9:18 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

کا فر عشق

دلم میخواهد دفتری داشته باشم با هزاران برگ
...
دیگر وقتی تو هستی من در تو نیست می شوم

و همه ی من تو می شوی…

دلم میخواهم اگر گنجی هست هر دو برایش بدویم

 
بگذار همه خستگیهایت در من جای .
..
پرده حیا را بدرم و راز چشمانت را برملا کنم؟
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 12:8 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی
خراسان) حمله می‌کند، با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد
و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه
می‌دادند. باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش
می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و
دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط
عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می‌گذارد و می گوید:
من اسکندر هستم.

مرد با خونسردی جواب می‌دهد: من هم ابن عباس هستم.

اسکندر با خشم فریاد می‌زند: من اسکندر مقدونی هستم، کسی که شهرها را به آتش
کشیده، چرا از من نمی‌ترسی؟

مرد جواب می‌دهد: من فقط از یکی می‌ترسم و او هم خداوند است.

اسکندر به ناچار از مرد می‌پرسد: پادشاه شما کیست؟

مرد می‌گوید: ما پادشاه نداریم.

اسکندر با خشم می‌پرسد: رهبرتان، بزرگتان!؟

مرد می‌گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می‌کند.

اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت
می‌کنند در میانه راه با حیرت به چاله‌هایی می‌نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر
خانه کنده شده بود.

لحظاتی بعد به قبرستان می‌رسند، اسکندر با تعجب نگاه می‌کند و می‌بیند روی هر
سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی
کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد!

اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می‌نشیند، با خود فکر می‌کند این مردم
حقیقی‌اند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده می‌رسد و می‌بیند پیر
مردی موی سفید و لاغر در چادری نشسته و عده‌ای به دور او جمع هستند.

اسکندر جلو می‌رود و می‌گوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟

پیر مرد می‌گوید: آری، من خدمت‌گزار این مردم هستم!

اسکندر می‌گوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه می‌کنی؟

پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده می‌گوید: خب بکش! خواست خداوند بر این
است که به دست تو کشته شوم!

اسکندر می‌گوید: و اگر نکشم؟

پیرمرد می‌گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون
گردد.

اسکندر سر در گم و متحیّر می‌گوید: ای پیرمرد من تو را نمی‌کشم، ولی شرط دارم.

پیرمرد می‌گوید: اگر می‌خواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمی‌پذیرم.

اسکندر ناچار و کلافه می‌گوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از
اینجا می‌روم.

پیرمرد می گوید: بپرس!

اسکندر می‌پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟

پیرمرد می‌گوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون
می‌آییم، به خود می‌گوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب
باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز
ما می‌باشد!

اسکندر می‌پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه،
زندگی کرد و مرد؟!

پیرمرد جواب می‌دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می‌رسد، به کنار بستر او
می‌رویم و خوب می‌دانیم که در واپسین دم حیات، پرده‌هایی از جلوی چشم انسان
برداشته می‌شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!

از او چند سوال می‌کنیم:

چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟

چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟

برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟

او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا" می‌گوید: در تمام عمرم به مدت یک
ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت
تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و
خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایه‌ام که می‌دانستم گرسنه
است، پنهانی به در خانه‌اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم!

بعد از آن که آن شخص می‌میرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه
کرده، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد!

یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک
می‌کنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی
را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت
زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود!

بدین‌سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می‌گیرد که بر سه بستر، علم، هنر،
مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان
نهاد!

اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می‌کند و به لشکر خود دستور می‌دهد:
هیچ‌گونه تعدی به مردم نکند. و به پیرمرد احترام می‌گذارد و شرمناک و متحیر از
آن شهر بیرون می‌رود!
+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 2:36 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 2:19 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

نمونه سوال

نمونه سوالات

فصل دوم زیست ۲


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 8:24 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

ارزو

دلم از تمام آرزوها خسته است..و در اندیشه ی چیزی محال به تبی جانسوز کشیده شده است

هیچ امید رهایی م ازین آغوش پرفریب نیست..

که چو دام بلا تمام احساسم به تاراج بی حاصل یاری قمار شد..

آه...معبود مهربانم:قرار ما این نبود..

یادم هست وعده داده بودی زمین ت زیباست...

و پر از عشق و عشق و عشق

و خالی از حسرت و کینه...

چه رسمی در پس این ابرهایت هست؟

باران کدام روزت رهایم میکند ازین وحشت..

تنم از امید خالیست...

یخ زده ام...

به آفتابت بگو سراغ خانه ام را نگیرد..

 با  تکه های یخم به زیستن خو گرفته ام..

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 8:44 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

خداحافظ

 
چقدرساده گفت

خداحافظ...

چقدر ساده گفت برو..

من در اندوه فرداها لذت امروز را گم کرده ام ..

من فردا را سخت سیاه میبینم..

من تاوان کدام کفرشبانه را پس میدهم؟

معبود بی نهایت مهربانم..

از درگاهت و با تمام جلال و جبروت خداییت:

توبه میخواهم..

از تمام کرده ها و نکرده هایم ..

اما خدا تنها یک سوال دارم ؟

من بنده ی خوبت خواهم شد...

اما تو تا دیروز که بنده نالایقت بودم میدیدی م؟

میدیدی.. چه شبها را تا سحر نخوابیدم ؟

و از درد به خویش پیچیدم..

و در زاویه ظالم اتاق ناله سر میدادم ..

و گریه را درمان دردهایم کردم و کفرگفتم؟

و دستانم رو به سوی آسمان سخاوتمندت؟

باشد...

ای یگانه مهربان عالم نامهربانی ها ..

امشب که به تکرارهای پر پیوست از تاریخ زندگی ناکامم..

دنبال دری برای کوبیدن بودم ..

در خانه ی مهربانترین را کوبیده ام..

من بارها دخیل کوی خانه ات بودم ..

اما خدای من هنوز ناچیز امیدی ازین در باقی ست

و تنها یک حاجت...

از زیستن نجاتم بده....

و میخواهم رها باشم ..

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 8:40 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

یوسف

 

 

نمونه سوالات

 

زیست۲


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 5:24 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

يوسف

يوسف عليزاده ۲ تجربي

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 8:30 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

يوسف

بالاخره این خاطره تموم شد! خاطره که نه، در واقع یه روز معمولی از زندگیمه. قبل از خوندنش مطلب "پرش" رو هم یه نگاه بندازید که در جریان قضیه "پریدن" و "ظاهر شدنم" باشید. حدود 10 صبح بود. به خودم قول دادم حتی اگر سنگ از آسمون بارید، حتی اگه نفس سرکشم همین وسط هاراگیری کرد، از جام بلند نشم تا فصل 7 رو تموم کنم. وسطهای فصل بودم که از گوشه چشم دیدم خواهرم اومد تو اتاق. رفت طرف پنجره و گفت: خسته نباشی! سرمو از روی کتاب بلند نکردم: سلامت باشی... چرا در نمیزنی میای تو؟ هیچی نگفت. تیک تیک تیک با ناخن زد به شیشه ی پنجره. برگشتم طرفش. خواهرم نبود. از بهترین دوستام بود. بـــــه سلاااااام چطــــــــــــــوری؟ .چه پیرهن خوشگلی پوشیدی! از این ورا؟ اونی که خواسته بودم چی شد؟ و..... ناگفته نماند که جماعت محترمه ی مونث جن هم عینا مثل همجنس های انسانشون، با شنیدن تعریف و تمجید از ظاهرشون سرکیف میان! نیمساعتی گپ زدیم. بعد گفت کار دارم. میام پیشت. خداحافظ. آخرین چیزی که دیدم محو شدن موهای نقره ایش بود و بعد چشمام سیاهی رفت. چند لحظه بعد یه دفعه روشنایی هجوم آورد تو چشمام. اولین چیزی که دیدم یه تخته ی وایت برد بود و استاد فیزیک که کنارش وایساده بود و مسئله حل می کرد. . توی یه کلاس بودم. از روی عادت اول به ساعت نگاه کردم که ببینم چقدر پریدم. ساعت 9 و نیم صبح بود! مشغول تفکر شدم که ببینم کی من کلاس فیزیک داشتم و اینا... چند دقیقه ای طول کشید تا قضیه ی ساعت و روز تو ذهنم تحلیل بشه و بعد با درک اینکه حداقل 24 ساعت تو فضا بودم، ارور دادم و یهو از جام بلند شدم وایسادم و همونجا کپ کردم! آخه سابقه نداشت اینقدر زیاد پریده باشم. چند ثانیه ای گذشت و همه گویا منتظر بودن ببینن من چرا وایسادم و عکس العمل بعدیم چی می تونه باشه. صدای پشت سری ها دراومده بود که بشین ما داریم می نویسیم. استاد هم برگشت یه نگاهی بهم کرد ولی چیزی نگفت. دیگه شرمنده از روی استاد نشستم تا مابقی تعجبمو نشسته ادا کنم. بدجوری مغزم منجمد شده بود، باید می رفتم بیرون. اومدم دوباره پاشم که رضا دوستم، که تا اونموقع ندیده بودم کنارم نشسته، گفت: چت شده؟ گفتم: هیچی میرم یه دقیقه یه هوایی بخورم بیام. بنظر خودمون داشتیم خیلی یواش و درخفا صحبت می کردیم، ولی یا صداهامون خیلی ناهنجاره یا استاده تیز بود که گفت: بله آقای نیک آیین بفرمایید یه آبی به صورتتون بزنید. دختر جن زاده ی کلاس که جلوم نشسته بود، چادرش رو مرتب کرد و برگشت نگام کرد و خندید. چپ چپ نگاش کردم.. این لعنتی می دونه جن زاده ست. از احوال منم کمابیش خبر داره و هرموقع راه داشته باشه به ریش ما بخنده، کوتاهی نمی کنه. خلاصه از کلاس زدم بیرون و رفتم بوفه. ده بیست دقیقه بعدشم کلاس تعطیل شد و رضا اومد پایین. تا جایی که می شد بطور نامحسوس آمار گرفتم ببینم امروز چندشنبه ست و چندم ماهه. وقتی فهمیدم قریب 48 ساعت پرواز داشتم، دیگه دود از کله م بلند شد. .کلاس بعدی رو بیخیال شدم و از دانشگاه رفتم بیرون. داشت بارون میومد، هیچ ماشینی هم واینمیستاد (عجب کلمه ای!) سوارم کنه، خلاصه دوساعت کنار خیابون دلقک بازی درآوردم و سر و گردن و دست و کمرمو قر دادم تا با مصیبت یه ماشین دربست گرفتم. نزدیکی های خونه دستمو کردم تو جیبم که ببینم اصلا پول دارم یا نه، خوشبختانه پول بود ولی بدبختانه یه چیز دیگه هم تو جیبم بود، سوئیچ ماشینم! هرچی فکر کردم، هیچ رقمه یادم نمیومد ماشینم کجاست آیا؟ و نهایتا اون روز مجبور شدم برگردم از کوچه ی بغل دانشگاه ماشینو وردارم بیارم. کم کم کارم داره به جایی می رسه که 6 ماه سال اینور آب باشم، 6 ماه اونور یعنی تو فضا!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 7:3 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

يوسف

سوختم.. باران بزن، شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی آه باران؛ من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران،بزن شاید تو خاموشم کنی به همه حق میدم که همه چیز رو فراموش کنند و به زندگی عادی ادامه بدن. به همه جز خودم. چون شاید چشمهای دیگران به اندازهء چشمهای من جنایت و رذالتهای نفس گیر از انسانها ندیده و گوشهاشون از صدای همزمان خنده ها و شکنجه ها پر نشده. من که یکروز دیدم جنهایی با قد 5 متر از ترس خدا به کسی چپ نگاه نمیکردند، با همون چشمها، انسانهای کوچکی دیدم که نهایتا 2 متر قد داشتند، جسم ضعیفشون حتی در برابر کوچکترین گرما و سرمایی قدرت مقاومت نداشت و ذره ای سرما و نم عرق میتونست جسمشون رو نابود و برای همیشه به خاک تبدیل کنه ؛ اما رذالتی شیطانی در جسم ضعیفشون داشتند.. از خدا نمیترسیدند.. هم نژادهای خودشون رو طوری شـ.کنــ.جه میکردند که انگار هرگز قرار نیست به کسی پاسخگو باشند.. انگار که این قدرت سیــ.ا.سی ضعیفی که دارند تا ابد ازشون محافظت میکنه، حتی در مقابل خدایی که با خشمی شدید منتظر روز جزای اونهاست.. اعتراف میکنم وقتی این مخلوقات تغییر شکل داده رو میدیدم؛ وحشت تا مغز استخوانم رسوخ میکرد و خونم منجمد میشد... مخلوقاتی آمیخته از هوش، شعور، قدرت روحی، اختیار و رذالت. که شیطانی ترین و پلیدترین افکار و نیتها رو در بدن ضعیفشون داشتند! اعتراف میکنم که از قدرت انسان برای اینچنین وحشی و رذل شدن وحشت کردم. و در مقابل این سوال جنها که :" ما ترسناکتریم یا شما؟ .. ما وحشی تریم یا شما؟" کاملا خلع سلاح و بی دفاع بودم. از من نپرسیدند :" ما برتریم یا شما؟" حتی در شرایطی که همه چیز بر ضد انسانها بود! و همین شرمنده ترم کرد. و چیزی که من دیدم فقط گوشهء ناچیزی از جنایات میلیاردها انسانی بود که تابحال زندگی کردند و بخاطر قدرتی ناچیز و فناپذیر، از انسانیتشون گذشتند و هیولا شدند. با اینحال سر خود را با افتخار بالا میگیریم چون :"ما برتریم" البته به شرطی که هنوز انسان باشیم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 7:0 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

يوسف

امروز قصد دارم در مورد ظاهر و رفتار جن های کافر بنویسم. با اینکه اطلاعات به درد بخوری توش هست، اگر می ترسید نخونید لطفا. بعضی قسمتهاش ممکنه ترسناک بنظر بیاد. من از چهره ی جن ها خیلی خوشم میاد. خصوصیتی که تقریبا همه شون دارند چشمهای کشیده مورب با مردمک بیضی ست و رنگهای متنوع. قرمز، بنفش، زرد، نقره ای سربی، نارنجی، آبی، سبز، قهوه ای، سیاه و خلاصه هررنگی که تصور کنید با تمام طیف هاش. موهاشون هم به هر رنگی هست، ولی طلایی و نقره ای روشن رایج ترند. رنگ چشم، حالت و رنگ مو، رنگ پوست و ترکیب بدنی جن ها با روحیات و اخلاقشون شباهت و هماهنگی زیادی داره. البته توضیحش آسون نیست، اگر زیاد ببینید و با رفتارشون آشنا بشید، می تونید از روی ظاهر شخصیتشون رو حدس بزنید. بعضی از خصوصیاتی که من در جنهای کافر زیاد دیدم : پوست خیلی خشک و مات متمایل به زرد و خاکستری تیره. چشمهای فرورفته و بدون مژه. دهانی شبیه به یک شکاف بزرگ و بدون لب. آرواره های بزرگ و محکم. این جنها معمولا خشن و بی ملاحظه هستند و از شرارت لذت می برند. مسخره کردن، آزار دادن، نزاع و درگیری و کثیف و شلوغ کردن رو دوست دارند. بدون هیچ دلیلی ممکنه کسی رو آزار بدن. شاید حتی شما بهشون هیچ صدمه ای نزده باشید، براشون مهم نیست. اما جن های خداپرست خیلی اوقات اگر انسان سهوا بهشون صدمه ای بزنه، گذشت می کنند. اگر هم بخوان ابراز ناراحتی کنند، نهایتا به شکستن یک وسیله کوچک یا ایجاد سردرد جزئی بسنده می کنند. جن های کافر وقتی برای انجام کارهای ناشایست اجیر میشن، ضربه های بی رحمانه و بیش از حد وارد می کنند. همونطور که در مطلب غذای جن گفتم جن ها گوشت انسان نمی خورند، ولی بسیار پیش میاد که جن های کافر، جگر انسانی رو که کشته‌اند، بجوند. اکثر اونها با ولع و عجله غذا می خورند. بخصوص غذای مورد علاقه شون جگر رو که با پاشیدن خون به اطراف و بدن و صورت خودشون و هورت کشیدن و سروصدا کردن می خورند و صحنه های غیر قابل تحملی درست می کنند. می تونید درمورد اجیر کردن و غذا خوردن جن ها بیشتر بخونید. اکثر جن های کافر تنفس پر سر و صدایی دارند، موقع راه رفتن هن هن می کنند. علاقه به ایجاد ترس دارند. از چیزهای پست و کثیف خوششون میاد. دوست دارند انسانها رو تحت کنترل و قدرت بگیرند و مجبور به انجام کارهایی کنند. با اینحال تمام جن ها وجود خدا را قبول دارند. جن کافر جنی ست که پیرو شیطان و طرفدار عقاید اونه. ( در انسان ما به کسی کافر میگیم که خدا را قبول نداره و به طرفداران شیطان میگیم شیطان پرست. اما جنها همگی به وجود خدا مطمئن و معترف هستند) جنهای کافر معتقدند از انسان پرقدرت تر و باهوشتر و برترند، برای اثبات این مسئله ممکنه انسان رو فریب بدن، بهش صدمه جسمی بزنند، تسخیر و وادار به انجام کاری کنند، با آزار و ایجاد مشکل و انواع فریبها اعتقاد و امیدشو کم کنند و... بنابراین قابل فهمه که اگر تحت فرمان انسانی دربیان خشمشون از انسان بیشتر میشه و درصدد آزار بیشتری هستند. پی نوشت: درس و دانشگاه به خوبی پیش میره، اردیبهشت امتحان برگزار میشه. فعلا که اوضاعم روبراهه. از پیامهایی که برام گذاشتید ممنونم. سوالات رو اگر جزئی باشند توی کامنت وبلاگتون یا ایمیلتون خصوصی جواب میدم، اگر لازم بود پست کاملی براش خواهم نوشت. درمورد سوالاتی که جوابشونو نمی دونم، تحقیق می کنم پیگیری کنید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 6:48 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

يوسف

نقل شده‌اند این‌ها نمونه‌هایی از محاوره‌هایی است که واقعاً در دادگاه‌های آمریکا رخ داده و بعد توسط گزارش‌گران نقل شده‌اند : وکیل مدافع: این داروی myasthenia gravis، آیا اصلاً اثری بر حافظهٔ شما دارد؟ شاهد: بله. وکیل مدافع: و به چه اَشکالی بر حافظه‌تان اثر می‌گذارد؟ شاهد: (چیزها را)فراموش می‌کنم. وکیل مدافع: فراموش می‌کنید؟ می‌توانید نمونه‌ای از چیزی را که فراموش کرده‌اید برای ما بگویید؟ وکیل مدافع: خوب دکتر، آیا این صحت ندارد که وقتی شخصی در خواب می‌میرد، تا صبح روز بعد متوجّه این مسأله نمی شود؟ شاهد: شما واقعاً در امتحان وکالت قبول شده‌اید؟ وکیل مدافع: جوان‌ترین فرزند، همان که بیست و یک ساله است، او چند سال دارد؟ شاهد: بیست. مثل آی-کیوی تو. وکیل مدافع: پس روز لقاح جنین هشتم آگوست بود؟ شاهد: بله. وکیل مدافع: و آن موقع شما داشتید چه کار می‌کردید؟ شاهد: دراز کشیده بودم. وکیل مدافع: او سه فرزند داشت، درست است؟ شاهد: بله. وکیل مدافع: چند تای آن‌ها پسر بودند؟ شاهد: هیچی. وکیل مدافع: هیچ کدام دختر بودند؟ شاهد: عالی‌جناب، فکر کنم یک وکیل مدافع دیگر لازم دارم. می‌توانم یک وکیل دیگر بگیرم؟ وکیل مدافع: ازدواج اوّل شما چگونه خاتمه پیدا کرد؟ شاهد: با مرگ. وکیل مدافع: و با مرگ چه کسی؟ شاهد: حدس بزن. وکیل مدافع: می‌توانید آن شخص را توصیف کنید؟ شاهد: قدش متوسط بود و ریش داشت. وکیل مدافع: مرد بود یا زن؟ شاهد: اگر آن موقع سیرکی در شهر نبوده، به نظرم مرد بوده. وکیل مدافع: آیا حضور شما امروز صبح در این‌جا در پی آگهی استشهادیه‌ای است که برای وکیل مدافع‌تان فرستادم؟ شاهد: نه، من وقتی می‌خواهم بروم سر کار این جوری لباس می‌پوشم. وکیل مدافع: دکتر، چند تا از کالبدشکافی‌های‌تان را بر روی آدم‌های مرده انجام داده‌اید؟ شاهد: همه‌شان را. با زنده‌ها زیادی باید کلنجار رفت. وکیل مدافع: تمام پاسخ‌های شما باید شفاهی باشد، خوب؟ شما به کدام مدرسه رفته‌اید؟ شاهد: شفاهی. وکیل مدافع:آیا زمانی را که به بررسی جسد پرداختید به یاد دارید؟ شاهد: کالبدشکافی حدود ساعت ۸:۳۰ شب آغاز شد. وکیل مدافع: و آقای دنتون در آن موقع مرده‌بود؟ شاهد: اگر هم نه، وقتی کارم را تمام کردم حتماً مرده بود وکیل مدافع: شما صلاحیت دادن نمونهٔ ادرار را دارید؟ شاهد: شما صلاحیت پرسیدن این سؤال را دارید؟ و آخرین نمونه: وکیل مدافع: دکتر، پیش از انجام دادن کالبدشکافی، آیا وجود علائم حیاتی را چک کردید؟ شاهد: نه. وکیل مدافع: آیا فشار خون را چک کردید؟ شاهد: نه. وکیل مدافع: چک کردید که آیا تنفس دارد یا نه؟ شاهد: نه. وکیل مدافع: پس، ممکن است که وقتی کالبدشکافی را شروع کردید مصدوم زنده بوده‌باشد؟ شاهد: نه. وکیل مدافع: چه طور می‌توانید این قدر مطمئن باشید دکتر؟ شاهد: چون مغزش در یک شیشه روی میزم بود. وکیل مدافع: متوجهم، با این حال آیا ممکن است که مصدوم هنوز زنده بوده باشد؟ شاهد: بله، شاید هنوز زنده بوده و کار حقوقی می‌کرده
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 6:46 PM  توسط يوسف عليزاده  | 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 4:37 PM  توسط يوسف عليزاده  |